تبليغاتX
عشقی با تو_....... - انگار دوباره عاشق شده‌ام
عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود
alt


تو از کجا آمدي که يکباره قله‌هاي برف گرفته زندگيم را پر از گرمي و نور کردي؟ دستهايت را از کدام الماس تراشيده‌اند که اينقدر شفاف و مهربان موهاي مرا شانه مي‌زند؟ چقدر آغوشت را کم داشتم. از وقتي که آمدي زندگيم به جز رونق آب و روغن، رنگ عشق گرفت... انگار دوباره عاشق شده‌ام، اما اين عشق، ديگر يک عشق کور نيست. من روزها و شبها به نگاه تو و به لبخندت فکر کردم تا صداقت تو را به اثبات برسانم.
براي من رنگ چهره ات مهم نيست. برايم فرقي نمي‌کند که جيبهايت پر از سيب باشد يا دست خالي به ديدارم بيايي. فقط مي‌خواهم آغوش گرمت هميشه کنار سفره‌ام باشد. دوست دارم حال که عشق را دوباره به خانه‌ام راه داده‌ام ديگر تنها نباشم.
کاش تمام کساني که هوس را عشق نام مي‌نهادند بيايند و اين حجت را ببينند. ببينند و بدانند که يک موي تو به تمامي وجود آنها مي‌ارزد
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:47  توسط x  |