سکوت چشمانم مرز زمان را می شکند " نگاه دلم برای بودنت هر لحظه تمنا می کند و بودنت تمام امید زندگیم می شود " در تقدیر بودنم باران نمی بارید اما از لحظه بودنت اسمان بارانش را ارزانی کرده " دنیای دلم در این تنگنای بود " من در این حس پرواز جز لحظه های با تو بودن ارزویی در دل ندارم .
تو مثل راز بهاری و من رنگ زمستانم " چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم .
هرشب خلق از فریاد من بیداره " اما چه سود انکه باید بشنود بیدار نیست .
دردم را به که گویم ؟ خواستم با نسیم بگویم سرگرم چمن بود ..... خواستم بنشینم کنار دریا سر محبت را باز کنم با ساحل غرق گفتگو بود .... پیچک ناز می کرد بر سپیداری که بر تنه اش پیچیده بود و ....
خواستم با تو بگویم اما در خلوت صدای غریبه ای را شنیدم .... درد خود را نگاه خواهم داشت شاید این سوخته خوشتر از ان افروختن باشد .
هرشب خلق از فریاد من بیداره " اما چه سود انکه باید بشنود بیدار نیست .
دردم را به که گویم ؟ خواستم با نسیم بگویم سرگرم چمن بود ..... خواستم بنشینم کنار دریا سر محبت را باز کنم با ساحل غرق گفتگو بود .... پیچک ناز می کرد بر سپیداری که بر تنه اش پیچیده بود و ....
خواستم با تو بگویم اما در خلوت صدای غریبه ای را شنیدم .... درد خود را نگاه خواهم داشت شاید این سوخته خوشتر از ان افروختن باشد .
دردم را به که گویم ؟ خواستم با نسیم بگویم سرگرم چمن بود ..... خواستم بنشینم کنار دریا سر محبت را باز کنم با ساحل غرق گفتگو بود .... پیچک ناز می کرد بر سپیداری که بر تنه اش پیچیده بود و ....
خواستم با تو بگویم اما در خلوت صدای غریبه ای را شنیدم .... درد خود را نگاه خواهم داشت شاید این سوخته خوشتر از ان افروختن باشد .
خواستم با تو بگویم اما در خلوت صدای غریبه ای را شنیدم .... درد خود را نگاه خواهم داشت شاید این سوخته خوشتر از ان افروختن باشد .
خدا دوست داره منوتنهام نمی ذاره
تو رو می بخشه به من سر راه میاره
دا دوست داره منو با این دل تنگم
تو رو می بخشه به من می دونه یه رنگم .
تو رو می بخشه به من سر راه میاره
دا دوست داره منو با این دل تنگم
تو رو می بخشه به من می دونه یه رنگم .
دا دوست داره منو با این دل تنگم
تو رو می بخشه به من می دونه یه رنگم .
تو رو می بخشه به من می دونه یه رنگم .
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 17:48 توسط x
|